|
دوستان به وبلاگ سمیرا خوش آمدید
|
میخوام هر چی که تو دلم هست رو بنویسم ولی یه بغضی راه ارتباط دلمو به دستم بسته. این بغض، بغض گریه ی خوشحالیست. چه تضاد قشنگی (گریه ی خوشحالی)
گاهی آدما جایی که باید گریه کنن میخندن و جایی که باید بخندن گریه میکنن
چون این وبلاگ در مورد محبت و دوستی هست رواست تا از دوستی بگویم
دوستی نه (دوست+ی) یه دوست که وقتی باهاش حرف میزنم اون محبتی که در قلبش هست رو حس میکنم. اول به این فکر میکردم که محبت دوستی میاره یا دوستی محبت؟! ولی هیچوقت فکر نمیکردم هر دو با هم دست در دست هم و پا به پای هم باشن، تو این جاده هیچ کدوم از دیگری سبقت نمیگیره شاید هم اینقدر همدیگه رو دوست دارن که نمیخوان از هم جدا شن و میخوان همیشه باهم باشن
میخوام یه دعا کنم:
خدایا ازت میخوام همیشه مواظبش باشی، و ریسمان دوستیمون رو مستحکم تر کنی طوری که حتی تیزترین شمشیرها نتونن این ریسمان رو قطع کنن
از طرف یک دوست که دلش برای اوست
عشق از دوستی پرسید:تفاوت میان من وتو چیست؟
دوستی پاسخ داد:من دیگران را به سلامی با هم آشنا میکنم وتو به نگاهی
من به دروغی دیگران را از هم جدا میکنم و تو با مرگ....
تو همیشه در قلب منی ومن همیشه به یاد تو
دوستی یعنی کمندی از مهربانی تنیدن و به دور گردن دوست افکندن
دوستی یعنی کلید طلایی قلب را در کوچه پس کوچه های وجدان جستجو کردن
نفس توی سینه ی من نمونده
دلواپسی های تموم شب رو
حنجره هامون هنوز نخونده
ای که صدات،سکوت شاعرانه ست
برام حظورت،همیشه ترانه ست
نبودنت...یه شعر بی بهونه ست
دستای تو،مرهم عاشقانه ست
میخوام که با پنجره های تاریک
فقط بگم از نفسای بارون
اسمتو رج بزنم رو برگا
یا که روی قاصدکای ایوون
هم نفس نرمی آب چشمه
جاری بشیم مثل بهار تو ریشه
تو شادی شکفتن شکوفه
صدا بشیم ،بخونیم همیشه
یاد بچگی ها بخیر
که زمین حوصله داشت
میشد تو هر وجبش
امیدای عشقو کاشت
فانوسای کاغذی،چشمه عاشق نمیشه
دیگه اون کبوترا،پیک عاشق نمیشن
بزار که خواب خوب تو ،تا همیشه
با چشمای باز ،خودم ببینم
تا انتها،نفسای آخر
منتظره اومدنت،بشینم
بیا که با هوای دل سپردن
راهی شط نور و آیینه باشیم
همسفر شهاب آسمونا،برای عشق
حریر تازه باشیم
و ملالی نیست جز گم شدن گاه در گاه خیالی دور
و مردم بی سبب آنرا شادمانی مینامند
پس از این به بعد آنچنان از کنار زمان میگذرم
تا که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل نا ماندگار بیقرارمن
پس از نو برایت مینویسم
حال من خوب است ،اما تو باور نکن
پاییز است
بغض آسمان می ترکد،فرشته ها می گریند
کسی چه میداند
شاید برای تنهایی من
یا غریبی تو

با تموم بی کسی هایم کسی دارم هنوز
چشم مشتاق ودل دلواپسی دارم هنوز
از ندیدن های تکراری دلم خون است وباز
دم به دم تشویش روز افسون بسی دارم هنوز
گر چه عمری تکیه کردم بر درختان عقیم
پشت جنگلها نهال نو رسی دارم هنوز
بر دل دریایی ام بنگر نه بر بار گناه
بر کف این موج اگر خار وخسی دارم هنوز
با شکیبایی قرین باد اشتیاقت روز وشب
ای دل غمگین که میدانم کسی دارم هنوز
واقعا که این شعر یه جورایی حرف دل همه آدمهاست .من که خودم معتقدم تنها کسی که هم تو شادیها هم تو تنهایی ها وغم ها کنارمه "خود خودشه و این به نظر من یعنی نهایت خوشبختی
خدایا
ما اگر بد کنیم "تو را بنده های خوب بسیار است اما تو اگر مدارا نکنی ما را خدای دیگری
کجاست
بردی از یادم"
دادی بر بادم
با یادت شادم
دل به تو دادم
در دام افتادم
از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به غم
ای گل بر اشک خونینم مخند
سوزم به سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان
که بر آن لب خندان
بشنیدم وهرگز
خبری نشد از آن
کی آیی به برم
ای شمع سحرم
در بزمم نفسی
بنشین تاج سرم
تا از جان گذرم